زاويهاي1 حل شد و به نحو ديگري قابل حل نبود. البته او به چنين تميزي توفيق نيافت، بلكه نخستين كسي بود كه به طور ناخودآگاه از آن اطلاع داشت.
پيِر اوليوي از فرانسيسكنهاي جنوب فرانسه، پس از فيلوپونُس ظاهراً نخستين كسي بود كه شناخت رانش2 را مورد بحث قرار داد، و اين سبقت خامي بود بر مفهوم لختي.3
سرانجام، بيكن تحت تأثير مشترك نموراريوس و گروستست، افكار تازهاي راجع به مسئلههاي مكانيكي عرضه كرد؛ از جمله بيان نيرو و كيفيت عمل آن را از راه دور به طريق رياضي توضيح داد. نيروها، نور و تأثيرات نجومي چگونه منتشر ميشوند؟ البته او نتوانست اين مسئلهها را حل كند، ولي آيا ما موفق شدهايم؟
ويلار دو هونكور4 و پيتر غريب5 در انديشهٴ حركت دائم6 بودند.
وقتي همهٴ اينها را همچون مساعي يك سده در نظر بگيريم اهميت رونقي را كه در مكانيك پديد آمده بود نميتوان انكار كرد. نويسندگان لاتيني در اثناي آن سده، بيش از همهٴ مكانيكدانان گذشته، جز ارشميدس، مهارت يافتند. اين امر نشانهٴ تغيير روحي عميقي بود، يعني يك جريان واقعي بلوغ فكري. وقتي آنها را با معاصران مسلمانشان قياس كنيم، اين بلوغ نهايي بهتر آشكار ميشود. در همان زمان، كه بيكن و نموراريوس در جستجوي اصول علم مكانيك بودند، هنوز مسلمانان با معلومات مكانيكي فرودستتري سروكار داشتند كه از عصر هلنيستي بهدستشان رسيده بود. آنان، بهجاي اينكه به افكار مكانيكي توجه كنند به ابزارهاي خودكار و اسباببازيها و اختراعات مكانيكي علاقهٴ كودكانهاي نشان ميدادند. پيشرفت آنان در آن جهت، بدون مطالعات نظري بيشتر، طبعاً بسيار محدود بود. در نتيجه، در روشهاي هلنيستي اصلاحات ناچيزي صورت دادند.
با اين همه، بايد استثنايي را در خصوص اخترشناسان ايراني نيمهٴ دوم سدهٴ سيزدهم، كه در امكان چرخش زمين به بحث پرداختند، در نظر گيريم: يعني علي بن عمر كاتبي و قطبالدين شيرازي. سرانجام، آنان امكان چنين حركتي را از لحاظ مكانيكي رد كردند و گفتند: حركات در جهان تحتالقمر نميتواند مستدير باشد. بسيار جالب توجه است كه آنان جرئت كردند در اين مورد بهبحث پردازند؛ اين نشان ميدهد كه برخي دانشمندان ديگر فرضيهٴ چرخش زمين را پذيرفته بودند، يا دستكم سرگرم مطالعهٴ آن بودند. رد اين فرضيه تحت تأثير نوعي پيشداوري كه تا بيش از سه سده بعد از آن نيز زايل نشد، درخور سرزنش نبود.